تنهاتر از من
تنهـايی ام را با تو قسمت می کنم ، سهم کمی نيست
گـــسـتـرده تــر از عـــالم تـنـــهايـــی مــن عــالمـی نيست
غـم آنــقــدر دارم کــه مـــی خـواهــم تــمـــام فـصــلـها را
بر سفره ی رنگين خود بنشانمت ، بنشين غمی نيـسـت
هوای من ، بر من مگير اين خود ستايی را ، که بـی شک
تـنـــهاتر از مــن در زمـــيـن و آسـمــــانت ، آدمــی نيــست
آيـــيـــنه ام را بــــر دهــــان تــــک تــــک يــاران گرفـتـــــــم
تـا روشــنـــم شــــد در مـيان مـردگــانم ، همدمی نيست
همواره چون من نه ، فقط يک لحظه ، خوب من بينــديش
لبريزی از گفتن ، ولی در هيچ سويت ، مـحــرمی نيســت
مــن قــصـد نـــفــــی بـــــازی گـــل را و بـــــاران را نــــدارم
شـــايد بـــرای مـــن که هـــمــزاد کويرم ، شبنمی نيست
شــايد به زخم مــن که می پـوشـــم ز چـشم شهر آن را
در دستهای بی نهايت مــهـــــربانش ، مــرهــمی نيست
شـــايد و يــا شــــايد هــــزاران شــــايد ديگر ، اگــــر چـــه
اينـــک بـــه گوش انتــــظارم جز صــــدای مبهمی نيست
گـــسـتـرده تــر از عـــالم تـنـــهايـــی مــن عــالمـی نيست
غـم آنــقــدر دارم کــه مـــی خـواهــم تــمـــام فـصــلـها را
بر سفره ی رنگين خود بنشانمت ، بنشين غمی نيـسـت
هوای من ، بر من مگير اين خود ستايی را ، که بـی شک
تـنـــهاتر از مــن در زمـــيـن و آسـمــــانت ، آدمــی نيــست
آيـــيـــنه ام را بــــر دهــــان تــــک تــــک يــاران گرفـتـــــــم
تـا روشــنـــم شــــد در مـيان مـردگــانم ، همدمی نيست
همواره چون من نه ، فقط يک لحظه ، خوب من بينــديش
لبريزی از گفتن ، ولی در هيچ سويت ، مـحــرمی نيســت
مــن قــصـد نـــفــــی بـــــازی گـــل را و بـــــاران را نــــدارم
شـــايد بـــرای مـــن که هـــمــزاد کويرم ، شبنمی نيست
شــايد به زخم مــن که می پـوشـــم ز چـشم شهر آن را
در دستهای بی نهايت مــهـــــربانش ، مــرهــمی نيست
شـــايد و يــا شــــايد هــــزاران شــــايد ديگر ، اگــــر چـــه
اينـــک بـــه گوش انتــــظارم جز صــــدای مبهمی نيست




فقط اسمي به جا مانده از آنچه بودم و هستم.........
دلم چون دفترم خالي قلم خشكيده در دستم...........
گره افتاده در كارم به خود كرده گرفتارم.........
به جز در خود فرو رفتن چه راهي پيش رو دارم........
رفيقان يك به يك رفتند مرا با خود رها كردند........
همه خو درده من بودند گمان كردند كه همدردند!.....
گره افتاده در كارم به خود كرده گرفتارم.........
به جز در خود فرو رفتن چه راهي پيش رو دارم........
رفيقان يك به يك رفتند مرا با خود رها كردند........
همه خو درده من بودند گمان كردند كه همدردند!.....




+ نوشته شده در پنجشنبه ششم تیر ۱۳۸۷ ساعت 18:56 توسط نرگس
|
قدري بمان كه بي تو چه دلگير ميشوم